• من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم
    و این جهان به لانه ی ماران مانند است
    و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
    که همچنان که ترا میبوسند
    در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

  • او مرا برد به باغ گل سرخ
    و به گیسوهای مضطربم در تاریکی
    گل سرخی زد
    و سرانجام
    روی برگ گل سرخی با من خوابید

  • بوی تنش بوی، کتابچه های نو، بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
    بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون، شمردن ستاره ها تو رختخواب، رو پشت بون
    ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
    بوی لواشک، بوی شوکولات

  • من پری کوچک غمگینی را می شناسم / که در اقیانوسی مسکن دارد
    و دلش را در یک نی لبک چوبین / می نوازد آرام آرام
    پری کوچک غمگینی / که شب از یک بوسه می میرد
    و سحرگاه / از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

  • آه ای مردی که لبهای مرا / از شرار بوسه ها سوزانده ای
    هیچ در عمق دو چشم خامشم / راز این دیوانگی را خوانده ای


    گفته اند آن زن زنی دیوانه است / کز لبانش بوسه آسان می دهد
    آری اما بوسه از لبهای تو / بر لبان مرده ام جان میدهد

Next
Previous

07 May 2015

0

شبلی

2013



در خواب دیدم فردی نادان، دروغگو و متقلب مرده و روحش از دور به طرفم می‌آید، درحالیکه یک هاله نورانی اطراف چهره‌ و پیکرش را فراگرفته! سخت تعجب کردم چون در زمان حیاتش نیز ادعا کرده بود این هاله نورانی گاه در اطرافش ظاهر می‌شود و همه به خاطر این ادعای کذب او را ریشخند کرده بودند. علت دیگر تعجبم این بود که همیشه شنیده بودم عمومآ افراد صالح و نیکوکار بعد از مرگ با چهره‌ای نورانی به خواب دیگران می‌آیند نه افراد خطاکار و معلوم‌الحالی چون او. 


چیزی نمانده بود که با ایمانی متزلزل، وحشت‌زده و خیس از عرق از خواب بپرم که نزدیکتر آمد و توانستم تشخیص بدهم آن هاله نور بواسطه اینکه بنده مقرب درگاه خداوند بوده باشد نیست بلکه از نیم‌سوزی که در جهنم بعنوان عقوبت به ماتحتش چپانده‌اند ساطع می‌شود!

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

04 April 2015

0

شبلی

2013


رو که به مهمان تو می‌نروم ای اخی
بست مــرا از طعام دود دل مطبـخی


نشسته‌ایم پشت میز گرد
و لیوانهای «قهوه ایرلندی» روبرومان
کنار کاغذ و قلم است
میان ابروهامان دو چین افتاده
نشسته‌ایم پشت میز گرد و سیگار میکشیم

یکی از ما دکمه‌های کت«آرمانی»اش را می‌اندازد
و نگاه می‌کند به یکی دیگر از ما
می‌گوید: می‌گویند آنجا...
و ما می‌دانیم که از کوره کبود می‌گوید
چین میان ابروهامان سه تا می‌شود

یکی دیگر از ما بر می‌خیزد
و همچنان که دکمه‌های کت «پی‌یر‌کاردن»اش را باز می‌کند می‌گوید: همرزمان...
و ما می‌دانیم که از زمهریر زندان می‌گوید
چین میان ابروهامان چهارتا می‌شود

سومی که خرده‌های کاغذ را
میان انگشت شست و سبابه می‌مالد
دامن«ورساچی»اش را صاف می‌کند؛ می‌گوید: آنجا ما...
و ما می‌دانیم که از ماهای تفتیده زیر روبنده می‌گوید
میان ابروهامان چین‌چین می‌شود

یکی دیگر می‌گوید... و پیش ازآنکه بگوید
سیگار پهلو دستی‌مان را
با فندک «زیپو»یش روشن می‌کند:
می‌دانیم پشت دست دوستان نه، که مال دشمنان هم داغ خورده...

چین‌چین مچاله می‌شویم
و این دود غلیظ سیگار...
سرهامان میان صداها تاب می‌خورد

«رهبر» که کف دست راستش عرق کرده
سوئیچ «لامبرگینی»اش را روی میز می‌اندازد
و خطابه‌اش را آغاز می‌کند: مبارزین غیور...

امروزـچهارشنبه بیست و پنجم ژوئیه دوهزار و دوازده-
گروه مردمی ما
در هتل «شرایتون» مونتریال
با خاویار شیلات ایران
و شامپاین فرانسوی
بیستمین سالگرد مبارزات بی‌امان برون‌مرزیمان را جشن میگیرد:
چین‌چین شدن میان ابروهامان را!

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

08 March 2015

0

شبلی

2013




سیدخانم زن میانسال سخت‌کوشی است که در انجام کارهای خانه به مادر و خواهرم کمک می‌کند. او مثل اکثر افراد تهیدست به مذهبش سخت پایبند است و به محض اینکه صدای اذان را بشنود کار و زندگی را رها کرده و به نماز می‌ایستد. خانه‌اش جایی پرت و دورافتاده در اوایل جاده ساوه است و زمستان و تابستان، هر روز مسیری طولانی را برای کارکردن در خانه‌های شمال شهر و برگشتن به منزل با اتوبوس طی می‌کند. سیدخانم به گرد و خاک حساسیت دارد و با دستکش هم عادت ندارد کار کند؛ به همین دلیل سرانگشت‌هایش همیشه ترک‌خورده و دردناک است.


در کمال تآسف، حاصل دسترنج این زن باحمیت و زحمتکش توسط شوهر بی‌غیرت بیکاره و مفتخورش خرج اعتیاد و فاحشه‌بازی می‌شود و بارها دیده‌ام که پای چشمش از مشت‌های آن الدنگ کبود است.


دختر بزرگ سیدخانم دانشجوی رشته حقوق دانشگاه تهران است و دختر کوچکش هم در دانشکده هنرهای زیبای همان دانشگاه ادبیات نمایشی می‌خواند. اما پسر بزرگش محمد که هیجده سال دارد درسخوان نیست و برای کمک به خانواده در یک شرکت ساختمانی به‌ عنوان پیک موتوری مشغول کار است. یک روز که برای واریز کردن پانصد هزار تومان به حساب شرکت به بانک رفته بود دو نفر ناشناس ریختند سرش و بعد از مضروب کردنش با چاقو، پول‌ها را دزدیده و فرار کردند. صاحب شرکت هم یک ماه برای بازپرداخت پول به محمد وقت داده و تهدید کرده بود که اگر در این مدت پول را پس ندهد از او شکایت خواهد کرد و به زندانش خواهد انداخت. سیدخانم بینوا خون گریه می‌کرد.


این زن دوست‌داشتنی چون اهل آذربایجان است وقتی فارسی صحبت می‌کند فهمیدن حرف‌هایش چندان آسان نیست و مدتی زمان می‌برد تا آدم متوجه لهجه‌اش بشود. علاوه بر اینکه بعضی حروف را بجای همدیگر بکار می‌برد مثلآ بجای «کاف» میگوید «چ» یا «گاف» را«جیم» و «قاف» را «گاف» تلفظ می‌کند، نوک زبانی هم حرف می‌زند و یک ویژگی دیگر صحبت کردنش هم این است که حرف «ر» را «ی» تلفظ می‌کند. با وجود اینکه فهمیدن حرفهایش مستلزم گذشت زمان و آشنایی با عادتهای خاص او در تکلم است اما گویش بسیار نمکینی دارد. من شخصآ متوجه هشتاد درصد فارسی حرف زدنش نمی‌شدم و نهایتآ برای اینکه بفهمم چه می‌گوید حرفش را به زبان آذری برایم می‌گفت اما مادر و خواهرم حالا دیگر بخوبی می‌فهمند چه می‌گوید.


طی مدت آخرین سفرم به ایران این زن خوش‌قلب و مهربان همیشه نگران حالم بود و با خلوص تمام هر کاری که به نظرش به سلامتی من کمک می‌کرد انجام می‌داد. برایم نماز شب می‌خواند و سلامتیم را از جدّش طلب می‌کرد. یکبار می‌آمد و می‌گفت: «تَی‌گل خانیم، بیات از سَیٍ سٌفیه آجیلی مشجیل جشا آویدم!» یعنی ترگل خانم برات از سر سفره آجیل مشکل گشا آوردم. دفعه بعد می‌رفت و چند ساعت منتظر می‌نشست و برایم از دعانویس محلشان دعای شفای بیمار می‌گرفت. خلاصه از هیچ کاری که به گمان خودش برای سلامتیم موثر بود کوتاهی نمی‌کرد. وقتی می‌فهمید سیگارم تمام شده، می‌رفت در اتاق کار شوهر خواهرم سر و گوش به آب می‌داد و بر‌میگشت یواشکی خبرم می‌کرد که:«بو بَستَه سیگای وای» یعنی توی اون بسته سیگار هست!


یک روز با سیدخانم در خانه تنها بودم که معده درد شدیدی گرفتم. آمد بالای سرم و گفت: «ماست بخوی!» گفتم خوردم، فایده نداشت. گفت:«بانانا بخوی!» نفهمیدم چه می‌گوید. گفتم: چی؟ تکرار کرد: «میجَم بانانا بخوی!» بازهم متوجه منظورش نشدم. خیال کردم همانطور که مردم جنوب به گوجه‌فرنگی می‌گویند«تومات» شاید آذری‌ها هم موز را به انگلیسی«بانانا» تلفظ می‌کنند! گفتم:«موز بخورم نفخ می‌کنم و دردم بدتر میشه سدخانوم.» گفت:«نه‌نه! موز نخوی!» و من بیشتر سردرگم شد که چه می‌گوید! به فراست فهمید که با آن حال و روز حوصله چانه زدن ندارم و دیگر چیزی نگفت. رفت به آشپزخانه و بعد از چند ثانیه آمد و گفت:«من می‌یم سبزی فیوشی زود بَی‌می‌جَیدَم.» یعنی من میرم سبزی فروشی زود برمی‌گردم. رفت و بعد از مدتی برگشت و یکراست رفت به آشپزخانه. چند دقیقه بعد با یک کاسه ماست و سبزی آمد سراغم و گفت« اینی بخویی فویآ دَیدِت خب میشی!» یعنی اینو بخوری فورآ دردت خوب میشه. چند قاشقی که از معجونش خوردم تازه فهمیدم که«بانانا بخوی» یعنی اینکه«با نعنا بخور»! و طفلک رفته بود برایم نعنا بخرد. کمی بعد دردم بکلی از بین رفت. به شما هم توصیه می‌کنم اگر خدای نکرده معده درد گرفتید حتمآ ماست با نعنا بخورید که بهترین نسخه دنیاست!


و دوستت دارم سیدخانم دوست‌داشتنی؛ روزت مبارک

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

19 June 2014

2

شبلی

2013



*بیستم ژوئن، روز جهانی حمایت از زندانیان سیاسی در ایران گرامی

دی‌ماه سال پنجاه و هفت مادرش را که پا‌ به‌ ماه بود فرستادند شمال تا يک وقت زايمان با ساعات حکومت نظامی مقارن نشود. بالاخره بيست و هفتم همان ماه به دنيا آمد. قرار شد به ياد پدرم اسمش را «میر م...» بگذارند. بعد ازسالها اولين بچه‌ای بود که در فامیل بدنيا آمده بود. نوه اول هم بود آنهم نوه اول پسری. دستنبوی خانه‌امان شده بود. مادرم تا صبح پيش خودش ميخواباندش و شبی چند بار بيدار مي‌شد تا به او برسد. زبان که باز کرد مادر بزرگش را که اسمش پروين است «پَپیو» صدا کرد و اين اسم ماندگار شد. عمه بزرگش را هم صدا مي‌کرد «عمه نو» و من را«عمه گل». به معنی واقعی کلمه بازیگوش بود؛ از ديوار راست بالا مي‌رفت. پدرش که خانه نبود خط هيچکس را نمي‌خواند مگر مادرم. مادرم برایش یک لحاف کوچک چهل‌تکه دوخته بود که حتمآ باید وقت خواب رویش می‌انداخت و اگر لحافش نبود بهانه می‌گرفت و گریه می‌کرد! مادربزرگ لحافش را هنوز نگه داشته!


امکان نداشت« عمه نو» از در وارد شود و برايش خوراکی نياورد. تا صدای زنگ را می‌شنید و مي‌فهميد که عمه‌اش آمده«قاقا»گویان مي‌دويد طرف در. «عمه نو»یش را به قاقا مي‌شناخت و«عمه گل»ش را به ددر! از همان دو سه سالگی با خودم مي‌بردمش به کافه نادری. به هوای کبوترها و کافه‌گلاسه‌اش ميآمد! پاتوق ديگرمان تريای پوريا روبروی سينما شهر فرنگ بود. کرم کارامل پوريا را دوست داشت. دوتا پاتوق ديگر هم داشتيم: رستوران هانی برای ناهار و رستوران شبستان برای شام. از خيابان پهلوی دوتائی مي‌کوبيديم می‌رفتیم فلکه دوم تهرانپارس که شام بخوريم! همه کارکنان جاهايی که مي‌رفتيم ديگر مي‌شناختندش و عجيب اينکه بچه‌ای که آنقدر در خانه بازيگوش بود بيرون چنان رفتار با متانتی داشت که آدم تصورش را هم نمی‌توانست بکند. برای کوتاه کردن موهايش مي‌بردمش آرايشگاه کينگز در خيابان کريمخان. خلاصه همه از همان بچگی در جيبش «نخودچی کشمش» مي‌ريختیم و رفته‌رفته که بزرگتر مي‌شد، ماهيت اين نخودچی کشمش هم تغییر می‌کرد! هر کدام هم برای خالی نبودن عریضه دیگری را سرزنش می‌کردیم: مادرم خواهرم را، خواهرم مرا و من هردوتاشان را اما هرسه در خفا کاری را که دلمان می‌خواست می‌کردیم! خب«میر م...» بود؛ پسر یکی یکدانه و تنها یادگار برادرم...



تمام فيلمها و تئاترهای کودکان را با هم مي‌رفتيم. يادم مي‌آيد آخرين تئاتری که با هم ديديم «علاءالدين و چراغ جادو» به کارگردانی و بازی «عليرضا خمسه» بود. صورتش را بخوبی بياد ميآورم که با دهان باز مبهوت نورپردازيهای زيبای نمايش شده بود و چشم از صحنه برنمی‌داشت.

چهار پنجسال آخری را که ايران بودم اکثرآ آخر هفته‌ها به خانه‌ام ميآمد تا با هم عربی و انگليسی کار کنيم. هربار پای تلفن می‌پرسيدم: غذا چی برات بپزم؟ انگار که سوال احمقانه‌ای کرده باشم می‌گفت: ماکارونی دیگه عمه! خلاصه اینکه به مصداق«حکم بچه از حکم شاه بالاتر است» دیکتاتور کوچک و دوست داشتنی خانه‌مان بود.


سه سالگیش مقارن شد با حاملگی عمه نو. همه نگران بودیم که با تولد بچه خواهرم رفتارش چه تغییراتی خواهد کرد. هرکس به سهم خودش سعی می‌کرد برای موقعیت تازه آماده‌اش کند. نمی‌خواستیم با شوک «خلع ید» مواجه شود! تا اینکه بالاخره زمان موعود فرا رسید و «خاتون» بدنیا آمد. یک قطار برقی اسباب بازی خریدند که بگویند خاتون برایش آورده! با مادرش آمد دیدن عمه و دخترش. یک ژیله سبز یشمی پوشیده بود با بلوز چهارخانه سبز و سفید و شلوار خاکستری. کفشهای مشکی ورنی و نوک تیزش را هم که تازه مد شده بود و خودم برایش خریده بودم به پا داشت. با آن لباس و سر و وضع انگار که یک مرد کوچک باشد! کادوئی را هم که برای خاتون آورده بود زده بود زیر بغلش. یکراست رفت طرف تخت خواهرم. بچه بغل مادرش بود. خواهرم گفت: سلام«میر م...» جان. بیا دختر عمه‌اتو ببین چه کوچیکه! رفت جلو و چند ثانیه به نوزاد خیره شد و کاملآ غیرمترقبه، با دستهای کوچکش دوبامبی کوبید توی سر خاتون! انگار تمام حسادت و خشمش را خالی کرده باشد و بعد خونسرد و آرام رفت دنبال بازی!


سالها گذشت و من از ایران مهاجرت کردم. در گفتگوهای تلفنی که با هم داشتیم فهمیده بودم که عزمش را جزم کرده تا مثل پدر و پدر بزرگش پزشک بشود. می‌خواستم بیارمش پیش خودم اما گفت بگذار یک بار در کنکور شرکت کنم و اگر قبول نشدم آن وقت می‌آیم. بهانه می‌آورد؛ دلش گیر بود. من هم قول دادم که اگر قبول شد به خواستگاری دختری که هفت سال دوستش داشت بروم و ترتیب ازدواجشان را بدهم. دبیرستان را تمام کرد و کنکور داد؛ به محض اینکه از نتایج کنکور آگاه شد تلفن کرد و خبر قبولیش را به من داد؛ پزشکی دانشگاه تهران. می‌گفت:«باور نمی‌کنم توی دانشکده‌ای که بابا و بابا بزرگ درس خوندن درس بخونم.» پدر و پدر بزرگ اسطوره‌های بزرگ زندگیش بودند.

چند سال پیش که برگشتم دیدم مرد جوانی شده و  قدّم  به شانه‌اش هم نمي‌رسد. درست مثل پدرش بذله‌گو و خوش‌لباس بود و عاشق ماشین. ماشينش را مثل يک بچه تر و خشک مي‌کرد. یک روز کولرش را عوض مي‌کرد، روز بعد پخش صوت جديد برايش مي‌خريد، فردا خوش‌بو کننده تازه‌ای برایش پیدا می‌کرد و الحق که چقدر هم قشنگ رانندگی می‌کرد. آخر شبها دوتائی به یاد جوانی‌های من می‌رفتیم ماشین سواری و خاطراتی را که با پدرش و گروه دوستانمان در رستورانهای چاتانوگا و ریویرا و برج و... داشتیم برایش تعریف می‌کردم.


چند ماه قبل از سفرم به ایران می‌خواستند برایش به خواستگاری بروند اما اصرار کرده بود که تا رفتن من دست نگه دارند؛ می‌گفت:«عمه گل نباشه بهمون دختر نمی‌دن!» شب قبل از خواستگاری آرام و قرار نداشت؛ بلند می‌شد دور و بر اتاق راه می‌رفت؛ آب می‌خورد؛ می‌رفت روی بالکن... و نصیحت‌های ما هم تآثیری در آرام شدنش نداشت. مادرش می‌گفت:«انقدر نگران نباش؛ بالاخره یا اینوری یا اونوری یه طوری میشه دیگه.»  خلاصه خواستگاری به خوبی و خوشی برگزار شد. در جشن نامزدیش شرکت کردم و بزرگترین سبد گلی را که می‌شد برایشان خریدم. سه ماه و نیم ایران ماندم و وقتی می‌خواستم برگردم ساعت پروازم ده و نیم شب بود. هرچه گفتم نمی‌خواهد به فرودگاه بیایی گوش نکرد و با نامزدش آمد. توی فرودگاه به عادت مآلوف، آخرین «نخودچی کشمش» را توی جیبش ریختم! اما برای جشن عروسیش که تیر ماه سال بعد بود نتوانستم به ایران بروم. بعد از ازدواج به رسم تشکر با همسرش برایم یک بسته پر از خوراکیهای شمالی که دوست دارم فرستادند. دو ماه قبل از گرفتار شدنش که تلفنی صحبت کردیم چندان سرحال نبود؛ نوعی بی‌قراری و اضطراب در صدایش موج می‌زد. چند روز بعد دوباره تماس گرفت و برایم آخرین پیامش را گذاشت.


چهارده سال بعد از اینکه داغدار پدرش شده بودیم، پسرکمان را هم که تنها یازده ماه از دامادیش می‌گذشت سحرگاه سی خرداد هشتاد و شش در سن بیست و هشت سالگی از ما گرفتند و دلهامان را تا ابد شکستند. سر مزار مادربزرگ سرش را به سینه فشرد و اینبار برای همیشه خواباندش...


دیگر هرگز کسی«عمه» صدایم نخواهد کرد...


شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

11 February 2014

2

شبلی

2013





*
سکوی زندگی چو ز پایم شود جدا
   لبخند واپسین ز لبم پاک می‌شود


امروز بیست و دوم بهمن است و من دوباره به یاد می‌آورم که چقدر دلتنگت بودم. چند ماه بود که حرف نزده بودیم. هربار تلفن می‌کردم بهانه‌ای برای نبودنت می‌آوردند.  یکبار می‌گفتند رفته‌ای بندر عباس، بار دیگر رامسر، دانشکده، استخر، سرِ کار... و من هربار که گوشی را می‌گذاشتم بیشتر به فکر فرو می‌رفتم.

نمی‌دانم چرا این اواخر زیاد خاطره‌های کودکیمان را در ذهن مرور می‌کردم. انگار همین دیروز بود که روی تختت دراز می‌کشیدی و برای نوگل و من ترانه‌های درخواستی‌مان را می‌خواندی. عصرهای جمعه را به یاد می‌آوردم که با حسین و بهروز«گل کوچیک» بازی می‌کردیم و من همیشه نخودی بودم.

هروقت که می‌خواستی به بیرون از خانه بروی بدون اینکه بدانم کجا میروی می‌گفتم: منم میام! و پیش از آنکه لباست را عوض کنی -عروسک به دست و پستانک به دهان- زودتر از خودت می‌رفتم جلوی در می‌ایستادم. بهانه می‌آوردی که: «بابا تو کجا میای آخه؟ ماها زیاد راه می‌ریم؛ خسته میشی بچه.» و من هی اصرار و التماس می‌کردم و دست آخر هم کار به گریه و زاری یا به قول خودت«آبغوره گرفتن» می‌کشید تا اینکه بالاخره مادر پادرمیانی می‌کرد و می‌گفت:«خب بچه‌س دیگه؛ حوصله‌ش سر میره؛ چی میشه دست اینم بگیری با خودت ببری؟!» کمی غر میزدی که:«آخه بابا هر دقیقه یه چیز میخواد؛ یه بار تشنه‌س، یه بار خسته شده از راه رفتن، یه بار گشنه‌س، یه بار جیش داره...» اما هم من می‌دانستم و هم خودت که بالاخره تسلیم می‌شوی و مرا همراهت خواهی برد! همیشه وقتی به خانه برمی‌گشتیم من که خسته شده بودم و خوابم برده بود توی بغلت بیدار میشدم. چه کیفی داشت وقتی همه ناز و ادا و خرده‌ فرمایش‌هایم را با صبوری همیشگیت به جان می‌خریدی!

به روزهای سرما خوردگیت فکر می‌کردم که برعکس نوگل و من، چه مریض خوش اخلاق و کم توقعی بودی و من که حالا دیگر بزرگ شده بودم باید کاری برایت می‌کردم. برای اینکه حوصله‌ات از ماندن در
بستر بیماری زیاد سر نرود می‌رفتم از دکّه سر خیابان دو تا روزنامه  می‌خریدم که برای حل کردن جدولش با هم مسابقه بدهیم و هربار هم با اینکه داشتی از شدت تب می‌سوختی جدولت را زودتر از من حل می‌کردی و کٌرکٌری می‌خواندی که:«اینکه فقط سرما خوردگیه؛ من توی تابوت هم که باشم بهتر از تو جدول حل می‌کنم! بله کوچه خَنَمِی(١)!»

رفتم سراغ عکسهای قدیمی و به عکسی برخوردم که در آن جلیقه
بافتنی پدر که درب و داغان هم شده بود و بیش از سی چهل سال عمر داشت تنت بود. یاد داستان گم شدن جلیقه در اسباب‌کشی افتادم که بعد از جستجوی بی‌نتیجه برای پیدا کردنش در حالیکه با نگاهی سرشار از سوءظن نوگل و من را برانداز می‌کردی گفتی:«من می‌دونم کار یکی از شما دوتاس! جلیقه رو ورداشتین کادو دادین به نامزدتون!» و ما غش‌غش زدیم زیر خنده. گفتم: «مگه عقلمون کمه جلیقه بید زده و رنگ و رو رفته هزار سال پیشو کادو بدیم به نامزدمون؟! از اون گذشته، جلیقه چون مال پدر بوده برای تو عزیزه اما آخه برای نامزدهای ما چه جاذبه‌ای می‌تونه داشته باشه؟!» که جواب دادی:«تو یکی شیاطین کوله(۲) بیخود سعی نکن با اون زبونت سر منو شیره بمالی؛ تی فَندٌن اَمی چوموش بَندونه!»(۳) و من و نوگل از ایمان راسخی که درمورد گم شدن جلیقه پدر به مقصر بودنمان داشتی بیشتر می‌خندیدیم و هنوز هم می‌خندیم...

هجوم خاطرات گذشته باعث ‌می‌شد بیشتر دلم هوایت را بکند. آن روز دوباره زنگ زدم؛ نوگل جواب داد. انگار که مزاحمش شده باشم و بخواهد مرا از سر باز کند تند تند و بی‌توجه حرف می‌زد. مثل اینکه دلش می‌خواست هرچه زودتر از شرّ حرف زدن با من خلاص شود. حال همه را پرسیدم جز تو. به فراست می‌دانست که عنقریب حالت را خواهم پرسید. پیشدستی کرد و گفت: «خب دیگه، من باید برم وگرنه پیاز داغم می‌سوزه؛ فعلآ قربانت» و گوشی را گذاشت. کفرم در آمد؛ با خودم گفتم«فدای سرم که می‌سوزه؛ چرا تحویلم نگرفت میمون؟»

بلافاصله تلفن کردم به مادر. حال و احوال و بعد هم اینکه داداش کجاس؟ من همش به فکرشم این روزا. بعد از مکث کوتاهی جواب داد:«مسافرته.» گفتم کجا؟ تته‌پته کرد و گفت: «بندر عباس.» گفتم این که تازه رفته بود اونجا؛ جریان چیه مادر؟ -و می‌دانم که می‌دانی مادر هیچوقت دروغگوی خوبی نبوده است- بازهم مقدمه‌چینی کرد و بالاخره گفت: «حالش خوب نیست؛ بیمارستانه.» گفتم یعنی چی بیمارستانه؟ چشه؟ گفت: «قلبش ناراحته.» گفتم وا... قلبش؟! چشه آخه؟! اینکه چیزیش نبود! حالا کدوم بیمارستان هست؟ باز تته‌پته کرد و گفت:«تهران کلینیک.» سماجت کردم و گفتم شماره تلفنو بدین بهش زنگ بزنم. گفت:«زنگ هم بزنی که نمیتونه حرف بزنه؛ بیهوشه.» ترس برم داشت؛ این چه مریضی است که برادر جوان و ورزشکارم را اینطور از پا انداخته که در بیهوشی باشد؟ گفتم بابا یعنی چی که بیهوشه؟! چرا درست نمی‌گین چشه که آدم بفهمه؟ غریبه که نیستم آخه. گفت:«میگم بیهوشه دیگه.» جواب دادم حالا بیهوشم باشه من می‌خوام زنگ بزنم؛ باید بدونه که نگرانشم؛ بالاخره وقتی که به هوش اومد پرستارا بهش میگن خواهرت زنگ زده بود حالتو بپرسه. که دیگر تاب نیاورد و بغضش ترکید...
 
بغضش ترکید و دانستم هشت ماه پیش یک روز صبح که به قصد رفتن به محل کارت از خانه خارج شدی دیگر هرگز به خانه برنگشتی. همکارهایت هم می‌گفتند که آن روز خبری از تو نبوده.

دانستم مدتی همه جا را برای پیدا کردنت زیر و رو کرده‌ و عاقبت فهمیده بودند در اوین گرفتاری.

دانستم که در هر ملاقات سراغم را از مادر گرفته‌ای و خواسته‌ای تا به من
کلامی از اوضاعت نگویند.

دانستم سحرگاه روز تولد سی و دو سالگیت که چند ساعت بعد مادر و نوگل با گل و شیرینی به ملاقاتت آمده بودند برای همیشه از ما گرفته بودندت.

دانستم که فقط وسایل شخصیت را تحویلشان داده‌اند و هرچه درباره پیکرت پرسیده‌اند که کی تحویل می‌دهند، جز لودگی و حرفهای استهزاء آمیز جوابی نشنیده‌اند. شرط می‌بندم  پای سرسختیت در میان بوده...

دانستم مادر حتی نمی‌داند مزارت کجاست اما باز به شوق بودن با تو -ولو از راه دور- هر هفته به خاوران می‌آید و آرزو می‌کند که شاید بالاخره روزی سر نخی بدست آورد و بداند در کدام گوشه این دشت مغموم آرمیده‌ای.

دانستم دیگر برادری ندارم که برایم ترانه و کٌرکٌری بخواند... 




*بیتی از شعر«اعدامی» سروده دودوزه
(
١) خانوم کوچولو
(
۲)
فرزند شیطان؛ کنایه از خبیث
(۳) مجازآ یعنی ما این کارها را کهنه کرده‌ایم

 

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

09 January 2014

0

شبلی

2013



*رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه...



بابا جانم سحرگاه بیستم دیماه پنجاه و دو در سن چهل و دو سالگی در زندان اوین تیرباران شد...

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد:

25 December 2013

0

شبلی

2013


درخت کریسمس یک دلاری من که خیلی هم دوستش دارم!

!My $1 Christmas Tree, Which I Like Very Much

شايد اين مطالب را هم دوست داشته باشيد: